۷ درسی که از جرمی کلارکسون و برنامه تخته گاز یاد گرفتم
این پیرمرد یکی از شخصیتهایی بود که روی من تأثیر گذاشت. نه به آن معنا که مسیر زندگیام را عوض کرده باشد، اما بهعنوان یک مجری و شخصیتی که چه در برنامه و چه بیرون از آن خودش بود، چیزهای زیادی از او یاد گرفتم.
درس اول: حتی اگر بهترین کارمند شرکت باشی، باز هم فقط یک کارمند هستی
یادم هست چند سال پیش که عضو یک تیم بودم، از اینکه یکی از آدمهای کلیدی آن مجموعه هستم حس غرور داشتم. در ذهنم فکر میکردم اگر من نباشم خیلی از کارها جلو نمیرود. همان روزها، هر هفته «تخته گاز» را میدیدم و ناگهان خبر اخراج جرمی کلارکسون منتشر شد.
با خودم فکر کردم اگر BBC توانسته محبوبترین مجری و پولسازترین چهرهاش را کنار بگذارد، پس هیچکس آنقدر مهم نیست که یک مجموعه به او وابسته باشد.
این شاید یکی از اولین دفعاتی بود که فهمیدم شغل، هر چقدر هم مهم باشد، بخشی از زندگی است، نه تمام آن.
اگر یک شرکت به یک نفر وابسته باشد، آیندهای ندارد.
BBC با وجود تمام ضررهای مالی، حاضر نشد از اصولش کوتاه بیاید و «تخته گاز» عملاً برای همیشه تمام شد. بعد از آن، آمازون با همان سه نفر و با نامی دیگر برنامهای ساخت، اما هیچوقت آن حس و حال «تخته گاز» تکرار نشد.
بعضی چیزها فقط یک بار اتفاق میافتند.
درس دوم: بیپروا بودن
جرمی یکی از صریحترین مجریهایی بود که دیدهام. مهم نبود ماشینی که بررسی میکند متعلق به کدام شرکت یا اسپانسر است؛ اگر چیزی را دوست نداشت، بدون تعارف انتقاد میکرد.
همین صداقت و رکگویی یکی از دلایل محبوبیت او بود.
درس سوم: سن و سال یعنی چه؟
وقتی بیست و چند ساله بودم، فکر میکردم برای بعضی تجربهها زمان محدودی دارم. موتورکراس، سفرهای طولانی، یا حتی بعضی رویاها را با خودم میگفتم اگر تا سی سالگی انجام ندهم، دیگر دیر شده است.
اما هر بار که جرمی را میدیدم که با شکم بزرگتر، موهای سفیدتر و کمی غرغر بیشتر، همچنان از رانندگی و ماجراجویی لذت میبرد، حس میکردم شاید زیادی نگران گذر زمان هستم.
شاید قرار نیست همیشه جوان بمانیم، اما میشود همیشه کنجکاو ماند.
درس چهارم: تلاش ادامه دارد
چیزی که همیشه برایم جالب بود این بود که جرمی مدتها قبل به پول و شهرت رسیده بود. با این حال، هنوز خودش را به دردسر میانداخت؛ از سفرهای عجیب تا ساختن برنامهای درباره یک مزرعه.
راستش چند قسمت «مزرعه کلارکسون» را دیدم و خیلی هم جذبش نشدم، اما هر بار با خودم فکر میکنم شاید دلیل ادامه دادن او، پول نباشد.
شاید آدم وقتی عاشق مسیر باشد، بازنشستگی برایش معنای دیگری پیدا میکند.
این سؤال را بارها از خودم پرسیدهام: اگر روزی به همه اهداف مالیام برسم، آیا باز هم نرمافزار مینویسم؟ آیا باز هم چیزی میسازم؟ امیدوارم جوابم بله باشد.
درس پنجم: آموزش بازاریابی محتوایی به زبان ساده
یکی دیگر از چیزهایی که جرمی و دوستانش به من یاد دادند، قدرت بازاریابی محتوایی بود؛ آن هم زمانی که هنوز «Content Marketing» اینقدر معروف نشده بود.
اینها استاد این کار بودند.
مثلاً آنقدر با هیجان از یک سوبارو تعریف میکردند که اگر در ایران امکانش بود، شاید فرش زیر پایم را میفروختم و میرفتم یک سوبارو میخریدم!
یا برعکس، بعضی ماشینها را آنقدر نابود میکردند که اگر همان خودرو را با ۲۰۰ هزار دلار هم به من هدیه میدادند، احتمالاً میگفتم:
«نه ممنون، همان ۲۰۶ ایرانیزهشده را ترجیح میدهم! 🙂»
درس ششم: لازم نیست همه از تو خوششان بیاید
جرمی از آن آدمهایی نبود که سعی کند همه دوستش داشته باشند. حرفهایش برای بعضیها خندهدار بود، برای بعضیها توهینآمیز، بعضیها عاشقش بودند و بعضیها اصلاً تحملش نمیکردند.
اما نکتهای که من از او یاد گرفتم این بود که اگر بخواهی همه را راضی نگه داری، در نهایت شخصیتت را از دست میدهی.
این روزها که شبکههای اجتماعی پر از آدمهایی شده که از ترس قضاوت شدن، همه چیز را با احتیاط میگویند، دیدن آدمی که با همه خوبیها و بدیهایش خودش است، برای من جالب بود. نه اینکه همیشه با حرفهای جرمی موافق باشم، اتفاقاً خیلی وقتها نبودم، اما اینکه آدم جرأت داشته باشد خودش باشد، چیزی است که به نظرم ارزشمند است.
درس هفتم: دنبال آخرین مدل نباش
یک بار این سه شکمگنده به موناکو سفر کرده بودند؛ همان کشور کوچک جنوب فرانسه که پاتوق پولدارهای دنیا و ویترین ماشینهای عجیب و غریب است.
هدفشان هم خیلی ساده بود: با ماشینهایی بروند که آنقدر خفن باشند که مدیریت هتل، ماشین را به پارکینگ نبرد و جلوی ورودی هتل نگه دارد.
حدس بزنید چه کسی موفق شد؟
هیچکدام!
فکرش را بکنید؛ مجریهای پربینندهترین برنامه خودرویی دنیا، آدمهایی که احتمالاً بیشتر ماشینهای رویای ما را راندهاند، نتوانستند ماشینی پیدا کنند که از ماشینهای جلوی آن هتل خاصتر و گرانتر باشد.
شاید یکی از مهمترین درسهایی که من از آن قسمت گرفتم همین بود؛ اینکه مسابقه «بهترین داشتن» پایانی ندارد.
اگر امروز آخرین مدل لامبورگینی را داشته باشی، فقط تا آخر همان سال آخرین مدل را داری. سال بعد یک مدل جدید معرفی میشود و دوباره باید بدوی.
کمکم فهمیدم اگر دنبال بهترین خانه، بهترین ماشین، بهترین موتور، بهترین کسبوکار یا حتی بهترین شرایط زندگی باشم، همیشه یک نفر پیدا میشود که چیزی بهتر داشته باشد.
این مسابقه برنده ندارد.
بعضی وقتها خوشبختی از جایی شروع میشود که دست از مقایسه کردن برمیداری. چون مسابقه داشتن بهترینها، خط پایان ندارد.
بالاخره همیشه بهترش وجود دارد، اما قرار نیست همیشه مال ما باشد. 🙂
جمع بندی
اگر بخواهم صادق باشم، جرمی کلارکسون هیچوقت قهرمان زندگی من نبود. حتی خیلی از حرفها، رفتارها و تصمیمهایش را هم قبول ندارم. اما نزدیک به بیست سال است که هر از گاهی پای برنامههایش نشستهام و انگار وسط آن همه شوخی، خرابکاری، غر زدن و مسخره کردن بقیه، چند درس ساده هم یاد گرفتهام.
یاد گرفتم که هیچکس آنقدر مهم نیست که دنیا بدون او متوقف شود. یاد گرفتم که لازم نیست همه از من خوششان بیاید. یاد گرفتم که سن و سال، پایان ماجراجویی نیست و اگر عاشق مسیر باشی، بازنشستگی هم معنای دیگری پیدا میکند.
و شاید مهمتر از همه، یاد گرفتم که مسابقه داشتن بهترینها پایانی ندارد. همیشه ماشین بهتری هست، خانه بهتری هست، کسبوکار بزرگتری هست و حتی نسخه بهتری از زندگیای که الان داریم وجود دارد.
فکر میکنم زندگی بیشتر شبیه همان سفرهای «تخته گاز» است؛ سه مرد میانسال با شکمهای بزرگ که همیشه نقشههای احمقانه میکشند، وسط راه به مشکل میخورند، به هم میخندند و آخرش هم با کلی خاطره برمیگردند.
شاید قرار نیست زندگی را ببریم؛ شاید قرار است فقط از مسیرش لذت ببریم.
و امیدوارم اگر روزی به سن و سال جرمی رسیدم، هنوز برای ساختن، یاد گرفتن، سفر کردن و تجربه کردن، همانقدر کنجکاو باشم.